تبليغاتX
خاطرات سام و ستاره

خاطرات سام و ستاره

در انتظار فرصت عمری تباه کردم فرصت جوانیم بود من اشتباه کردم

خیلی بد کردی

تقصیر خودت بود

بهت گفته بودم هیچ وقت بهم دروغ نگو

حتی دروغی به این کوچیکی

بی خودی تقصیر من ننداز

متأسفم سامی

 

 

 

ستاره

اگه میشه نرو!میدونم اشتباه کردم.

سلام.شاید آخرین سلام...شاید آخرین پست...شاید آخرین حرف...نمیدونم...واقعا نمیدونم چیکار باید کنم؟
خیلی دروغ میگم و سر این مسئله دارم عزیزمو از دست میدم شایدم از دست دادم.نمیدونم.ببینید چقدر کار بدی
کردم که اون با اون همه جود دیگه نمیخواد باهام باشه.آره...من پستم...من کثیفم...من یه دروغگوام و اون دیگه
ازم متنفره.بازم سزامه.کلیدای کیبوردم خیسن اما فکر نمیکنم اون دیگه برگرده.اشتباه کردم...اشتباه کردم.
.........
.......
.....
...
.
این گریه نیست این سهمم از درده   سهم من از بغض نگاه تو
خواستم بیام اما دیگه دورم   از تو و قلب بی گناه تو
خیلی پشیمونم حلالم کن   با عشق تو بد جوری تا کردم
خیلی واسه جبرانشون دیره   این حقمه خیلی خطا کردم
سزامه!این تنهایی سزامه   که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم
سام بی شعور.سام خر.سام...

زندگي مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره

این مساله به هانیه مربوط نمی شه

این حرفایی که زدم اصلا تقصیر اون نبود

من خودم اومدم تو وبلاگ اینارو بنویسم

که دیدم هانیه هم این نظر رو داده

بعدم هانیه که چیز بدی نگفته

هر کس دیگه ای بود از این طرز نوشتنت همین برداشت رو می کرد

من چون می شناسمت زبونت رو می فهمم و می دونم منظورت چی بوده

به هر حال این زیاد مساله مهمی نیست که خودتونو ناراحت کنین

مسائل مهم تر هم هست

سزامه

سلام ستاره.من چیزایی که نوشته بودی رو خوندم.بهت حق میدم که اینقدر عصبانی باشی.بهت حق میدم...اما یه جا خیلی بهم بر خورد اینکه گفتی نمیخوای تو ایران بمونی ببین من نمیگم که خونوادم برام مهم نیست اما اینکه بخوام برم خارج یا نرم خارج به شرایط خودم بستگی داره و مطمئنم که اگه یه روز تصمیم بگیرم برم و خارج از کشور زندگی کنم خونوادم هیچ دخالتی نخواهند کرد اما من میگم منیکه فقط21/22 سالمه و تو ایران خودمون نمیتونم پول در بیارم با اینهمه دارایی بابام نمیتونم زندگیمو بچرخونم اگه برم خارج  چه جوری میتونم زندگی 2 نفرو بچر خونم؟باز اگه اوایل زندگیم تو ایران باشم میتونم از بابام کمک بگیرم تا جایی که دیگه بتونم رو پاهای خودم وایسم اونوقت میتونم برم هر جایی و اونجا به زندگیم ادامه بدم اما اگه برم خارج بابام هیچ کمکی بهمون نمیکنه.بهم حق بده عشقم.
راجع به اونجایی که گفتی حاضری به خاطر من از خونوادت بگذری.خیلی ممنون اما من نمیخوام نه تو و نه من از خونوادمون بگذریم ببین اونا یه عمر ما رو بزرگ کردن من به کسی اجازه نمیدم که تو زندگی مشترکمون دخالت کنه اما قبول کن که پدر و مادر آدم نعمتای بزرگی اند که قدر اونا رو متاسفانه فقط وقتی به یه مشکلی بر میخوریم میفهمیم.ما که نمیخوایم تا آخر عمر پیش بابا و مامانمون زندگی کنیم بلاخره باید ازدواج کنیم و بریم و پیش اون کسی که قراره تا آخر همدممون باشه.
من نمیدونم تو میخوای بابت کانادا نرفتن ازم جدا شی؟فکر نمیکنم اگه کانادا نریم اتفاق خاصی بیفته اما اگه من و تو به هم نرسیم خیلی اتفاقا واسمون میفته یا اقلا واسه من میفته.اینا همه ی حرفای منه.اگه میخوای ازم جدا شی من حرفی ندارم نه اینکه دوست دارم ازم جدا شی و بری نه اما اینکه الان که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده از هم جدا شیم خیلی بهتر از اینه که بعد از ازدواج کارمون به طلاق بکشه.من همه ی شرایطی که تو میخوای رو نمیتونم فراهم کنم.من یه جوونم که هنوز بچه ام(به قول خودت و هانیه خانم).
حالا هم اگه میخوای جدا شی فکر میکنم سزامه.فکر میکنم تنهایی واسه همیشه تو سرنوشت منه.آخه وقتی تویی که اینقدر میگی دوسم داری حرف از جدایی میزنی دیگه به کی باید اطمینان کنم.
...
دیگه حرفی ندارم.خداحافظ.
                                                    سام                     

broken heart

دلم ازت پره

هانیه جون ممنون که از حقوق من دفاع می کنی

اصلا توجه نکرده بودم

سامی .هانیه راست می گه واسه چی به من می گی بچه؟

بده به فکرتم؟ سامی حالا اون به درک

می ذارم پای اینکه شوخی کردی

که حتما هم همینطوره

ولی خیلی از دستت ناراحتم

از کاری که دیشب کردی

بچه ها سام دیشب انگشتشو بدجوری برید

گوشت دستش زده بود بیرون

۱ مشکل دیگه هم داشت که نمی شه بگم

خیلی خطرناک بود

۱ ساعت داشتم بهش می گفتم برو دکتر

چون رفته بود خونه خواهرررر جونشششش

(انگشتشم به خاطر این برید که داشت واسه دامادشوننن لواشک می برید)

 گفت باشه بعد می رم

گفتم حتما برو نتیجشو بهم بگو

حتی کلمه به کلمه بهش گفتم به دکتر چی بگه و کجا بره

ولی بعدش sms  داد گفت نمی تونم برم دکتر

نمی خوام به مامانننمممم بگم چون ناراحت می شه

د    اخه اقای سام اگه مامان تو ۱ذره واسش مهم بود و

 واست ارزش قائل بود

که پا نمی شد ۲ماه ۲ماه بره مسافرت خونه خواهرش تورو به امان خدا

بدون غذا ول کنه

اگه واست ارزش قائل بود که وقتی تو کنکور داری خونه رو نمی کرد کاروان سرا

هی مهمون بیاد هی خودش بره مهمونی

قربونش برم خواهراتم که هر شب یکیشون خونتونن

اگه واست ارزش قائل بود که وقتی می رفت مسافرت همینجوری ۱ پسر

تنها رو تو ۱۰۰۰ متر خونه ول نمی کرد

تا مجبور شه ۶روز هفته رو سوسیس کالباس بخوره

۱ روزشم تخم مرغ یا سیب زمینی

اگه واست ارزش قائل بود که انقدر دختراشو حلوا حلوا نمی کرد

به خاطر عشق و حال اونا از اسایش پسرش بزنه

اگه واست ارزش قائل بود که جلو کثافت کاریای اون داداشتو می گرفت

و انقدر به تو که با وجود این همه فساد پاک موندی گیر الکی نمی داد

نه اقای سام اینا همش تقصیر توه

مال احترام بیش از حده

ولی من بلدم درستش کنم

حالا مامانت دلسوز تو شده؟ من می خوام تورو اغفال کنم؟

اون خوب من بد؟

باشه ولی منم بلدم چه جوری رفتار کنم

می دونم الان می گی این چیزا به تو ربطی نداره

مشکل خودمه خودمم حلش میکنم

ولی نه .اگه قراره من وارد خونوادتون بشم به من ربط داره

اگه هم قرار نیست که هیچی

بذار یه چیزیو بهت بگم

من از این دختر سر راهیا نیستم که زیر مشت و لگد مامان بابای تو

بمونم و صدام در نیاد

اهل سوختن و ساختنم نیستم

اگه از این خوابا دیدی خیره

من بی کس و کار نیستم.بابای منم کم ادمی نیست

مطمئن باش اگه بابام بزاره با تو ازدواج کنم یعنی خیلی ادم بزرگی بودی

سامی خیلی دلم ازت پره

من نمیذارم بلایی که سر خیلی از زوج های جوون میاد سر ما هم بیاد

مثل دوست خودم-مثل دوست سارا که واست گفتم

۱ چیز دیگه هم باید بهت بگم

ما ایران زندگی نمی کنیم

نه اول زندگیمون نه اخرش

من می رم-تو هم با من میای

البته اگه منو می خوای

اگه قصد زندگی تو ایران پیش مامان جونت رو داری همین الان قید منو بزن

ولی اگه منو می خوای باید قید اونارو بزنی

من نمی گم کامل قطع رابطه کن. هر سال بیا ایران ببینشون

اگه بخوای منم حاضرم با خونوادم قطع رابطه کنم

بذار قضیه خارج رفتنم هم همین الان به عرض دوستان برسونم

من به احتمال ۹۰٪ دارم می رم کانادا

به احتمال خیلی زیاد سال دیگه

یا حد اکثر ۲سال دیگه

قصد داشتم درسم تموم شد برگردم و به خاطر سام چند سالی اینجا بمونم

ولی الان می بینم با بودنم همه چیو خراب تر می کنم

من می رم-سام هم اگه منو خواست میاد

من منتظرت می مونم

دلم نمی خواد با هیچ کدوم از خونواده هامون زندگی کنیم

چه خونواده من چه تو

این خونواده ها هستن که ... میزنن به زندگی بچه هاشون

فکر می کنن دارن بهشون محبت می کنن

نمی دونن اونا دیگه خودشون یه خونواده جدا هستن

من یه فرصت دیگه بهت میدم که فکر کنی

فکر کن ببین شرایطمو می تونی قبول کنی یا نه

می دونم تم هم شرایطی داری-تو هم حق داری بگی

همشو تو وبلاگ بنویس-میام جواب می دم

خوب فکراتو بکن اگه حرفامو قبول داریو می خوای تا اخرش باهام بمونی که یا علی

اگه هم نه که ................. زودتر بهم بگو

این شرایط منه تو هم حق انتخاب داری

بعدا نگی منو لای منگنه گذاشتیا

تو مجبور به انجام هیچ کاری نیستی

ولی ۱چیزیو بگم اگه بعد از ازدواج بهم بگی بین منو خونوادت یکیو انتخاب کن

من تورو انتخاب می کنم

حالا فکراتو بکن و اینجا بنویس

 

 

 

 

 

بدون شرح !

 

یعنی چی؟ ؟ ؟ ؟ ؟

اخه چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

! ! ! !

(عکس رو گذاشتم تو ادامه مطلب

 اخه خیلی حجمش زیاد بود وبلاگ و زشت کرده بود)

چند تا مدل ارایش جالب

 

 

چندتا مدل ارایش جالب واستون گذاشتم تو ادامه مطلب

البته اینا به اقایون مربوط نمی شه

ولی اگه دوست دارن مدل ارایش خانومشون رو انتخاب کنن ببینن عیب نداره

عید همه مبا رک ک ک

سلام دوستان

خوبین؟

اول از همه عیداتون مبارک

تا باشه از این عیدا

می دونم خیلی وقته اپ نکردم.شرمنده

جمعه رفتم مسافرت واسه ۲ روز-بوشهر

امروز ظهر رسیدیم-بد نبود-خیلیم خوش نگذشت

من تا هفته دیگه قسمت چهارم سفرمون رو هم می نویسم

 

راستی ی ی ی ی ی ی

یه خبر خوب دیگه ه ه ه ه

منو سام دوباره داریم میریم مشهد باهم

بازم همدیگرو می بینیم ایشاللا

ولی بهمن

 

 

ستاره

 

...آخرین...

سلام.خیلی حالم گرفته ست خودش میدونه کی حالمو گرفته همون که خوابش خیلی مهمتر از
وجود منه.میخوام این قسمتم بنویسمو دیگه پست ندم پس این آخرین پستمه فکر نمیکنم کسی
از ننوشتن من ناراحت شه شما که همتون از نگارش ستاره بیشتر خوشتون میاد پس اسم این
پست میشه آخرین...

قسمت سوم من:

روز دوم با اینکه خیلی خسته بودم اما به خاطر اینکه نمیخواستم لحظه ها رو واسه دیدن ستاره

م از دست بدم زود از خواب پا شدم و موهامو درست کردم ورفتم حرم.این بار پیاده رفتم حرم.تو

راه  حرم یه زنجیر واسه پلاک مانندی که ستاره بهم داده بود خریدم و انداختم گردنم و الانم با

داشتن اون انگار ستاره پیشمه.بگذریم...

ستاره بهم گفته بود قرآنتم بیار میخواست واسش قسم بخورم که... پس قرآنم تو کیفم بود.رفتم

کیفو بذارم امانات اما ... اوووووووووووووففففف...چه خبره اینجا...فکر کردم که مثل دفعه اولی

که اومدم زود نوبت من میشه اما زهی خیال باطل.20 دقیقه گذشت و دیدم فقط 4-3 نفر رفتم

جلو.رفتم از جلو پرسیدم که گفتن پر شده و اگه یکی بیاد کیفشو بگیره یکی دیگه میتونه کیفشو

بذاره که با یه حساب سر انگشتی دیدم که اگه بخوام وایسم باید حدود 277 دقیقه وایسم به

خاطر همین امانات رو به مقصد اتاقم ترک کردم و رفتم کیفمو گذاشتم اتاقم و فقط قرآنمو

برداشتم و باید چند تا نامه رو که قرار بود به ستاره بدم رو هم برمیداشتم و اونا رو گذاشتن لای

قرآن و این بار با موتور رفتم حرم که زودتر برسم.میدونین واسه 400 متر چقدر ازم گرفت؟500

تومن.داشتم شاخ در میاوردم.آخه یعنی چی؟؟؟!!!!از اینم بگذریم.

رفتم تو حرم و به ستاره گفتم که من زیر تابلوی راهنمای ورودی وایسادم.فکر کردم زود میاد اما

از اونجایی که من همیشه اشتباه فکر میکنم پس زود نیومد به زبون مادریمون یعنی دیر اومد اونم

خیلی.تو این مدت با یه اصفهونیه آشنا شدم و اونم شروع کرد به تعریف کردن خاطراتش از

سفراش گفتم حاجی جون جون مادرت بیخیال که خوشبختانه بی خیال شد.ستاره اومد و سلام

کرد و سریع رفت توی آبخوری اونجا نامه ها رو ازم گرفت و رفت.من تعقیبشون کردم و دیدم که

رفتن تو رواق امام خمینی(ره) رفتم اونجا و دیدم ستاره با خواهرش نشسته اون گوشه.منم رفتم

نشستم پیش یه پسره که داشت دعا میخوند.یه خرده که نشستم ناگهان اینجانب درد شدیدی از

قسمت کلیه ها احساس نموده فلذا باید سریعا به قسمت رفع درد مراجعه میکردم و چون بردن

آیات قرآن به آن قسمت گناه داشت آنها را به آن آقای حاضر در آنچا سپردم و با سرعتی بی نظیر

راهی شدم.اینقدر هل بودم که اول وضو گرفتم و بعد رفتم دستشویی.کلی خندیدم به این کارم.

داشتم برمیگشتم که ستاره بهم پیامک داد که اونم تو قسمت کلیه هاش احساس درد خفیف

کرده و میخواد بره همونجایی که من چند دقیقه  پیش بودم منم از خدا خواسته گفتم بیا جلوی

رواق.ایشان به بنده گفتند که دور ترین دستشویی کجاس؟منم یه چند نفری را  مورد سوال قرار

داده و فهمیدم که دورترین دستشویی همان بوده است که من رفته ام.رفتیم و رسیدیم به محل

مذکور.نامبرده موبایلشو که یه کیف صورتی داشت سپرد به من و رفت تو.کارش که تموم شد

اومد بیرون چون اگه کارش تموم نمیشد که نیومد بیرون.اینقدر چرخیدیم که هم درای ورودی

رواق رو بستن هم خودمون سرمون گیج رفت.در همین اثنا مردی که خودش را آشپز سابق آنجا

معرفی نمود به ما رسید و گفت:سلام که ما هم گفتیم علکه سلام.اون گفت:دختر دارین به ما

بدین آخ نه اینو نگفت گفت من10 سال پیش آشپز اینجا بودم اما الان اینجا اینقدر بزرگ شده که

اصلا نمیتونم جایی رو پیدا کنم.ستاره خانم(حفظهه الله علیه) این سخن آن مرد را این گونه تفسیر

نمودند:اینکه گفت اینجا بزرگ شده یعنی ملت هر غلطی که میخوان میکنن.

واما ادامه ی ماجرا:

ستاره باید میرفت پیش خانم والده ی محترمه ش.منم بعد از آنکه اوشونو به مامانشینا رسوندم

رفتم و به سخنرانی جناب رییس جمهور گوش دادم که در رابطه با یارانه کردن هدفها بود که من

چون از سیاست سر درنمیارم مثل چیزای دیگه هیچی نفهمیدم.اما اینو فهمیدم که این یاروهه که

داره تو مجلس تصویب میشه واسه ما اصلا خوب نیست.

بعد از نماز رفتم و

یه چند تایی ساندویچ خوردم.با موتو رفتم اتاقم که این بار طرف ازم 700 تومان گرفت و اشک مرا

در آورد.به یک رابطه ی جالب دست یافتم که شما را به خواندن آن دعوت مینمایم:

            نزدیک شدن به روز میلاد امام رضا=افزایش کرایه ها و به کلی افزایش بهای هر چیز

موجود در آنجا.

نمیدونم خوشتون اومد؟من سعی کردم

هر بلایی که از ساعت7 تا 14 روز88/8/7 س رم اومده بود رو بنویسم

بنا به دلایلی که عرض شد این آخرین پست من تو این وبلاگه ومن بعد من هم مثل شما خواننده

خواهم بود لذا استعفای خود را به محضرمدیر تقدیم میکنم.امید آن است که موافقت شود.

                                                                       

          با تشکر

                                                         

                                 سام.88/8/30

sam-setareh

ستاره

sam-setareh

http://sam-setareh.blogfa.com

خاطرات سام و ستاره

خاطرات سام و ستاره

خاطرات سام و ستاره

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده ...
خیلی خیلی خوش اومدین.امیدوارم تو این چند دقیقه ای که اینجا در خدمتتون هستیم بهتون خوش بگذره. در انتظار فرصت عمری تباه کردم فرصت جوانیم بود من اشتباه کردم

خاطرات سام و ستاره

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ

template blog